✅ پخت و پخش آش نذری یکی از حاجت گرفتگان شهید سیدرضا صمدانی در جوار قبر آن شهید والامقام





نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی

سخنرانی شیخ احمد پناهیان و مداحی امیر عباسی در مسجد دانشگاه امام صادق (ع( بیان شد

در  محله شهرک قدس (یا بقول بعضی ها شهرک غرب) تعدادی جوان مجلس زیارت عاشورایی را شروع کردند. دبیرستانی بودند و رفیق هم بودند. مدتی این مراسم در منزل یکی از این جوان ها برگزار شد و بعد از مدتی دیگر برگزار نشد. صاحب خانه که یکی از همین جوان ها بود، البته ایشان الان یک فاضل بزرگواریست، می گفت: حضرت ولی امر عجل الله تعالی فرجه الشریف را در رویایی صادقه زیارت می کنند. حضرت به این آقا فرمودند: چرا هیئت خود را تعطیل کرده اید؟ ایشان می گفت که من خیلی تعجب کردم! عرض کردم به آقا که آخه این یک هیئت خاصی نبود! یک مجلس زیارت عاشورای ساده بود که دارای جمعیت خاصی هم نبود. بچه ها کم کم نیامدند و جلسه تعطیل شد. حضرت فرمودند که "ما که می آمدیم!"





نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی



 

اگر روزی اسرا برگشتند و من نبودم سلام مرا به آنها برسانید و بگوئید خمینی  به یادتان بود.
                                                                                            «
امام خمینی ره»



    
درود خدا و بندگان صالحش   به شما آزاده عزیز که با تحمل شکنجه ها و صبر و بردباری در برابر سختیهای دوران   اسارت، مردانه به ندای رهبر خود لبیک گفتید و تا پای جان  برای  دفاع از شرف  و ناموس خود و برای عزت و سربلندی و امنیت  و آسایش  این مرزپر گهر قد برافراشتید.
   
بدینوسیله ٢٦ مرداد ماه  سالروز ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی را به شما، خانواده محترم و جامعه ایثارگران تبریک عرض نموده و آرزوی توفیق  روز افزونتان  را از درگاه حضرت باریتعالی مسئلت می نماییم





نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی

خدا نوشته مرا پاسبانشان باشم
مدافع حرم عمه جانشان باشم

خدا نوشته که بعد از هزار و اندی سال
شعاعی از قمر خاندانشان باشم





نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی






نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 24 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی

 

شفاعت چادر حضرت در دنیا

ابن شهر آشوب و قطب الدین راوندى گویند:

روایت شده كه امیرالمومنین على علیه السّلام مقدارى جو از یك یهودى قرض كرد، یهودى گفت:

باید در ازاى آن چیزى را به عنوان رهن در نزد من بگذارى. و على علیه السّلام چادر حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را كه پشم بود به او داد. آن شخص چادر را گرفته و به خانه برده، در اطاقى گذاشت.

به هنگام شب زن آن شخص براى انجام كارى داخل اطاق مذكور گردید و نورى را دید كه اطاق را روشن كرده، فورا از اطاق خارج شد و آنچه را دیده بود به شوهرش اطلاع داد، مرد یهودى كه فراموش كرده بود چادر حضرت فاطمه (سلام الله علیها) در آن اطاق است

دَخَلَ الْبَیْتَ فَإِذَا ضِیَاءُ الْمُلَاءَةِ یَنْشُرُ شُعَاعُهَا كَأَنَّهُ یَشْتَعِلُ مِنْ بَدْرٍ مُنِیرٍ یَلْمَعُ مِنْ قَرِیبٍ 

تعجّب نمود و به سرعت برخاسته داخل آن اطاق گردید و بلافاصله دریافت كه آن نور از چادرى ساطع مى‏شود كه امیرالمومنین على علیه السّلام آن را گرو گذاشته است.

 پس آن مرد یهودى و همسرش از خانه خارج شده و هر یك به سوى اقوام خویش شتافته و آنها را از معجزه‏اى كه دیده بودند آگاه نمودند، و در اثر این واقعه هشتاد نفر از آنها به اسلام متمایل گردیده و ایمان آوردند.

(مناقب ابن شهر آشوب، ج 3 ص 387)





نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : شنبه 21 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی

شعر در وصف شهدای مدافع حرم

 

ما را ز خاندان کرم آفریده‌اند

یک موج از تلاطم یم آفریده‌اند

 

ما را فدائیان پسرهای فاطمه

ما را شهید میر و علم آفریده‌اند

 

ما را به اعتبار عنایات فاطمه

گریه کنان حضرت غم آفریده‌اند

 

بهر بریدن سر اولاد عمروعاص

در جان ما غرور و غژم آفریده‌اند

 

هر یک ز ما حریف دو صد لشکر یزید!

زین رو ز شیعه عده کم آفریده‌اند

 

دجال ها و حرمله ها را مهاجم و

ما را مدافعان حرم آفریده‌اند

 

سید علی خامنه ای پیر عشق گفت:

” فریاد را علیه ستم آفریده اند “





نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی
رنج یا موهبت

آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید:تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر اورد و گفت
وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار!





نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی

حضرت رسول اکرم )صلی الله علیه و آله(

 

بِالصَّلاهِ یَبلُغُ العَبد إلَی الدَّرَجَهِ العُلیاءِ لأنَّ الصَّلاهَ تَسبِیحٌ و تَهلِیلٌ و تَحمِیدٌ و تَکبِیرٌ و تَمجِیدٌ و تَقدِیسٌ و قُولٌ و دَعوهٌ


به وسیله نماز بنده به درجه عالی و مقام والا می رسد، زیرا نماز تسبیح و تهلیل و تحمید وتکبیر و تمجید و تقدیس الهی است ،


نماز قول حق و دعوت به سوی حق می باشد

.

بحار الانوار، ج ۸۲ ص ۲۳۲ جامع احادیث الشیعه، ج۴، ص ۲۲







نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 17 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی




نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 15 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی

قضاوتهای حضرت علی علیه السلام


روزی عمر به  امام علی
علیه السلام گفت: در داوری شتاب می کنی. امام علی علیه السلام در همان لحظه کف دستش را گشود و به عمر فرمود: چند انگشت در این دست است؟ عمر گفت: ۵ انگشت. امام علی علیه السلام فرمود: در پاسخ شتاب کردی. عمر گفت: نیاز به تامل نداشت. در نگاه اول آشکار بود که دارای ۵ انگشت هستی. امام علی علیه السلام فرمود: من نیز در حکم در مورد آنچه برایم آشکار است شتاب می کنم.




نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 15 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی
 

قافله ای از خراسان به طرف کرمان حرکت می‌کرد . در بین راه ، دزدان بر اهالی کاروان حمله کردند و مردی را که گمان می‌کردند ثروتمند است گرفتند و روزهای زیادی او را در میان برف حبس کردند ، دهانش را پر از برف کردند تا مجبور شود جای پول های خود را بگوید.سرانجام زن یکی از دزدان بر این مرد ترحم کرد و او را آزاد ساخت . مرد فرار کرد ولی در اثر

شکنجه ، دهان و زبانش به‌شدت آسیب دیده بود ، به‌طوری که دیگر قادر به سخن گفتن نبود.شبی در خواب دید که مردی می گوید حضرت رضا علیه السلام  وارد خراسان شده ، نزد او برو و دوای درد خود را بخواه . او هم در خواب نزد امام علیه السلام رفت و امام علیه السلام به او فرمود : زیره و سیسنبر و نمک رابکوب و در دهان خود نگاه دار ، خوب می شوی . مرد از خواب بیدار شد ولی به خواب خوداعتنائی نکرد ، و سرانجام خود را به نیشابور رساند . به او گفتند امام از نیشابور رفته و اکنون به رباط سعد رسیده است .مرد به رباط سعد رفت و خدمت امام علیه السلام رسید ، با سختی فراوان جریان دزدان را تعریف کرد و از امام خواست او را شفا ببخشد .امام علیه السلام بلافاصله فرمود : برو همان دستوری را که در خواب به تو دادم ، عمل کن ...مرد به دستور امام عمل کرد و خوب شد .


منابع :

بحارالانوار ، ج ۴۹ ، ص۱۲۴





نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : شنبه 14 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی

پاسخ امام هشتم علیه السلام به نامه‌ی یکی از زائران


آقا میرزا حسن لسان الأطباء از اهالی اشرف مازندران نقل کرد در زمانی که حاجی ملا محمد اشرفی از مشاهیر علما در زادگاه خود اشرف ( بهشهر ) زندگی می‌کرد، من یک بار عازم زیارت حضرت امام رضا، علیه السلام شدم . برای خداحافظی و امر وصیت نامه‌ی خود خدمت ایشان رفتم و چون دانست که به زیارت ثامن الائمه علیه السلام می روم، پاکتی به من داد و فرمود :

« در اولین روزی که به حرم مشرف شدی، این نامه را تقدیم امام رضا علیه السلام کن و در مراجعت جوابش را گرفته، برایم بیاور.»

با خود گفتم : یعنی چه ؟ مگر امام رضا علیه السلام زنده است که نامه را به او بدهم؟! چگونه جوابش را بگیرم؟! اما عظمت مقام آن دانشمند مانع شد که این مطلب را به ایشان بگویم و اعتراض نمایم .

هنگامی که به مشهد مقدس رسیدم، در اولین روز زیارت، برای ادای تکلیف نامه را به داخل ضریح انداختم . بعد از چند ماه موقع مراجعت برای زیارت وداع به حرم مشرف شدم و اصلاً سخن حاجی را که گفته بود جواب نامه‌ام را بگیر و بیاور، فراموش کرده بودم .

بعد از نماز مغرب و عشا درحال زیارت بودم که ناگاه صدای مأموری بلند شد که زائران از حرم بیرون روند تا خدام به تنظیف حرم بپردازند . وقتی نماز زیارت را تمام کردم، متحیر شدم که اول شب چه وقت در بستن است ؟ ولی دیدم کسی جز من در حرم نیست ! برخاستم که بیرون روم، ناگاه دیدم سید بزرگواری در نهایت شکوه و جلال از طرف بالا سر با کمال وقار به سوی من می آید . همین که به من رسید، فرمود : حاجی میرزا حسن ! وقتی به اشرف رسیدی پیغام مرا به حاجی اشرفی برسان و بگو :

آیینه شو جمال پری طلعتان طلب                                                   جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب
در این فکر بودم که این بزرگوار که بود ؟ که مرا به اسم خواند و پیغام داد یک مرتبه متوجه شدم اوضاع حرم به حالت اول برگشته، برخی نشسته و بعضی ایستاده به زیارت و عبادت مشغول هستند فهمیدم که این حالت مکاشفه بوده است . وقتی به وطن مراجعت کردم، یکسره به خانه مرحوم حاجی اشرفی رفتم تا پیغام امام علیه السلام را به وی برسانم همین که در را کوبیدم، صدای حاجی از پشت در بلند شد که :

« حاجی میرزا حسن ! آمدی ؟ قبول باشد . آری :

آیینه شو جمال پری طلعتان طلب                                جاروب بزن به خانه و پس میهمان طلب

سپس افزود:« افسوس ! که عمری گذراندیم و چنان که باید و شاید صفای باطن پیدا نکرده‌ایم !» (3)


(3) کرامات رضویه ، ج 2 ، ص 64.





نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 12 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی

امام حسین  علیه السلام

هریک ازدونفری که میان آنها  نزاعی واقع شود و یکی از آن دو،  رضایت دیگری را بجوید، سبقت گیرنده اهل بهشت خواهد بود









نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 11 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی
پسر شهید با پدر و مادر نابینا

پیکر پسر جوانی را دیدم که به شکل دلخراشی به شهادت رسیده بود. نمی توانستم بیشتر ازین به او نگاه کنم. چه برسه بخواهم به او دست بزنم و یا جابه جایش کنم. آخر پایین تنه اش از قسمت کمر و لگن بر اثر موج انفجار شکافته و به هم پیچیده شده بود. طوری که پاهایش خلاف جهت تنه رو به بالا افتاده بودند. یک دستش هم از ناحیه کتف کاملاً له شده بود. تقریباً تمام بدن جوان تکه تکه شده و لهیده شده بود.

دردناک تر از همه وضع پدر و مادر سالخوردهء جوان بود که از خانهء محقرشان بیرون آمده با گریه و زاری او را صدا می زدند: عبدالرسول، عبدالرسول

وقتی دیدم پیرزن خودش را روی زمین انداخت و کورمال کورمال روی خاک ها دست کشید و جلو آمد تا خودش را به جنازه براسند، تازه فهمیدم چشمانش نمی بیند. به شوهرش نگاه کردم او هم نابینا بود.

پیرزن که دیگر به پسرش رسیده بود، روی جنازه دست می کشید و می گفت: یوما، یوما. مادر، مادر. پیرمرد هم جلوی درگاه خانه ایستاده بود و با گریه می گفت: عبدالرسول، عبدالرسول جاوبنی. عبدالرسول جوابم رو بده. انگار پیرزن از سکوت پسرش فهمیده بود اتفاقی افتاده است





نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی
  • تعداد کل صفحات : 2  صفحات :
  • 1  
  • 2