سد پولادین دشمن را شکـسـت

تا به قلب آب دریا یافت دست

آب بر آن شــد که طنــــازی کند

خواست تا با هستیش بازی کند

موج دریا گرد آن لب تشنه گشت

وز فراز گردن مرکب گذشت

بوسـه زد پیوسته او را بر رکاب

کی لبت عطشان منم من آب آب

من که مهر دختر پیغمبرم

از گلوی تو به تو تشنه ترم

ای لبــت کــوثر ز دریا رخ مپوش

تا به من آبی دهی آبی بنوش

بس که موج بحر پایش را فشرد

خم شد و دستی به زیر آب برد

ناله از دل بر کشید ای آب سرد

ایتقدر بیهوده گرد من نگرد

هستی دریــا بـود در مشت ما

بحر جوشید از سر انگشت ما

گر چه از بی آبیم سوزد نفس

آب من بگذشتن از آب است و بس

آب سرد من بود در جام دوست

آنچه را من تشنه ام در دست اوست

عشق گویدتاشوی زینجام مست

آب کم جو تشنگی آور به دست

چند گوئی جرعه ای از من بنوش

رو بپرس اصغر چرا رفته زهوش

بسکــه عطشــانند آل فاطمـــــه

اشک هم خشکیده در چشم همه

آب آب تـشنــگـان زد آتـشـــم

خجلت از سقایی خود میکشم

کاش از اول نام من سقا نبود

یا در این صحرای خون دریا نبود

کام خشک و سینه آتش دل کباب

تشنه بیرون آمد از دریای آب

کام دل بگرفت از جام عطش

بست پیش آب احرام عطش

خویش فانی در هوالموجود کرد

رو به سوی کعبه مقصود کرد

چون کمر بهر طواف عشق بست

در طواف اولش افتاد دست

دور دوم در مطاف داورش

شد فدای دوست دست دیگرش

دور سوم خون به جای اشک خورد

تیر دشمن آمد و بر مشک خورد

دور چارم داشت عزم ترک سر

کرد پیش تیر چشمش را سپر

دور پنجم با عمود آهنین

گشت سرو قامتش نقش زمین

گشت در دور ششم از تیغ تیز

عضو عضوش قطعه قطعه ریز ریز

دور هفتم داده بود از کف قرار

خویشتن را دید در آغوش یار

شد سراپا چشم زخم پیکرش

دید زهرا را به بالای سرش

با زبان حال میگفتش بتول

آفرین عباس من حجت قبول